گمان مبر که اگر نيش خنجر فولاد به دیدگان بزنی دل شود زغم آزاد
مرا که دست قضا بر دودیده خنجر زد به سالهاست که از دست دل زنم فریاد
روانه می شود اشکم زدیده بی دید چو لحظه ای کنم از روی خوبرویی یاد
دلا منال ومکن شکوه کاین جهان خراب به شکوه تو وآه توکی شود آباد
|
+| نوشته شده توسط
سیامک معدنپور در یکشنبه بیستم خرداد 1386
|